دشت پروانهها به قلم آوینا بابایی (مگان)
پارت دوم :
***
چند دقیقه بعد، هفت دختر خدمه، صاف و خشک، کنار هم جلوی تخت وایستاده بودن. سرهاشون پایین بود و دستهاشون رو پشت سرشون قفل کرده بودن، انگار که متهم پروندههای جنایی باشن و من هم یه بازپرس به شدت بداخلاق و خشنم که قراره حکم بازداشتشون رو صادر کنم.
آهسته دورشون قدم زدم و صدای پاشنهی کفشم روی سنگ مرمر سکوت اتاق میپیچید.
تق… تق… تق…
کنار اولی وایستادم... بوی صابون ساده میداد. خیلی تمیز و بی روح بود. واقعا نمیتونه حداقل یه ادکلن ارزون قیمت بخره؟ آدمها چطوری میتونن بدون عطر زندگی کنن؟
سری به نشونه تاسف تکون دادم و یه قدم برداشتم.
دومی، عطر ارزونی زده بود... یه بوی شیرین و گس بود. خب، این یکی بد نیست.
و سومی… قدمم برای کسری از ثانیه مکث کرد. اون بو… همون بوی وانیل و یاس ادکلن خودم بود.
چشمهام، بدون اینکه حالت صورتم عوض بشه، آروم بالا اومد و صورت دختر رو خیلی دقیق برانداز کردم.
پس جنایتکار همینجاست. تو؟! واقعا؟ تو با این صورت معصوم دزدی هم بلدی؟
موهای بلند قهوهای و موجداری داشت که روی شونههاش ریخته بودن؛ یه تیشرت کوتاه و سادهی سفید با شلوار مشکی پوشیده بود.
تقریبا بهش میخورد هفده سالش باشه و جز خدمههای تمیزکاری بود.
سرش پایین بود، اما انگشتهاش میلرزید و همین لرزشش خیلی عصبی و لو دهنده بود، پوزخند محوی روی لبم نشست و بیتفاوت از کنارش رد شدم. انگار نه انگار که چیزی حس کرده باشم.
دور آخر رو کامل کردم و دوباره جلوشون وایستادم.
- ادکلن من رو کی برداشته؟
هیچ صدایی نیومد. انگار همشون تصمیم گرفته بودن لال بشن.
چطور میتونستن انقدر بیتفاوت باشن؟ انگار داشتم با دیوار حرف میزدم.
با حرص و تاکید بیشتری دوباره پرسیدم:
- دوباره میپرسم. کی برداشته؟
بازم لال موندن احمقهای ترسو حتی نفس هم نمیکشیدن. انگار از ترس خشک شده بودن.
چند ثانیه پوکر نگاهشون کردم و بعد یهو مودم رو عوض کردم و دستهام رو آروم پشت کمرم گذاشتم و شونههام رو انداختم بالا و یه لبخند خیلی خونسرد زدم.
ظاهرا کسی داوطلب اعتراف نیست... پس من با دموکراسی پیش نمیرم.
- به سلامتی همهتون… هر هفت نفر اخراج.
چشمهاشون گرد شد. با حالتی که انگار که سیلی خورده باشن، وحشت زده سرهاشون رو با شتاب بالا اوردن.
نادیا یه قدم جلو اومد و با لحنی که سعی میکرد آروم و منطقی باشه گفت:
- همهشون؟!
با خونسردی کامل گفتم:
- وقتی یکی میدزده و بقیه سکوت میکنن، این یعنی گروهی، بیمسئولیتی میکنن و من برای این نوع هنر، بودجه ندارم.
خدمهها با ناباوری و استرس شروع به اعتراض کردن:
- خ... خانم؟
- شوخی میکنین؟
- ولی ما کاری نکردیم!
- خواهش میکنم...
درست همون لحظه، نگاهم روی دختر سومی افتاد... رنگش از چیزی که بود هم سفیدتر شده بود و این مهر تایید بر این بود که بوی ادکلنم رو اشتباه تشخیص نداده بودم.
همهشون یه قدم عقب رفتن و یهو اون دختره که بو ازش میاومد، یهو جلو پرید و با تته پته گفت:
- خانم، من فقط خواستم یه کم ازش استفاده کنم… برای قرارم… ولی افتاد و شکست!
نیشخندی زدم، بالاخره شجاعت اینکه خودش رو لو بده، رو پیدا کرده بود.
چشمهام رو بستم، یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:
- ببین عزیزم! تو از دو نظر اشتباه کردی. اول اینکه برداشتیش. دوم اینکه شکوندی.
بعد با انگشت به در اشاره کردم و خیلی جدی گفتم:
- فردا صبح نباید اینجا باشی.
دختره با چشمهای گرد و اشکی نگاهم کرد، انگار تازه فهمیده بود زندگی فقط قرار و عطر و عاشق شدن نیست، بعضی وقتا هم الارا هست که وسط راه پیدات میشه.
همونطور که هنوز انگشتم به سمت در بود، خیلی خونسرد اضافه کردم:
- و لطفا قبل از اینکه بری، اینو یادت باشه!وقتی میدزدی، حداقل مطمئن شو ردش روت نمونه.
نادیا با ناباوری به من و بقیه نگاه میکرد و انگار توی ذهنش داشت یه دعای فوری پیدا میکرد که باهاش از این موقعیت فرار کنه.
با کلافگی به دختره اشاره کردم و گفتم:
- نادیا، اونجوری نگام نکن. من الان دارم خیلی منطقی رفتار میکنم. اگه عصبانی بودم، الان میز رو توی دهنش ناپدید میکردم.
نادیا چند ثانیه زل زد تو چشمهام و بعد دستش رو کشید رو پیشونیش و گفت:
- امیدوارم هیچوقت عصبانیتت رو نبینم.
همون موقع یکی از این خدمتکارای تازهوارد بسی بیشخصیت که هنوز یاد نگرفته جلوی من نباید نفس بکشه، یهو پقی زد زیر خنده و همه با وحشت برگشتن سمتش.
با نگاه بقیه، بیچاره رنگش با گچ دیوار یکی شد و سریع سرش رو انداخت پایین و سعی کرد خودش رو لای فرشها غیب کنه.
دیگه حوصله دعوا نداشتم... پس فقط چشمهام رو ریز کردم و با بیحوصلگی گفتم:
- جلسه تموم شد. همهتون گمشین بیرون!
همه انگار منتظر این جمله بودن و مثل برق از اتاق زدن بیرون.
اون دختره که ادکلن رو برداشته بود، موقع رفتن یه نگاه ملتمسانه بهم انداخت که ایگنور کردم.
اصلا وقتم رو برای آدمهای بیاهمیت تلف نمیکنم.
همین که در با یه صدای آروم بسته شد، یهو احساس کردم کل خستگی دنیا روی شونههام ریخت. خودم رو روی صندلی میز آرایش ولو کردم
نادیا با احتیاط گفت:
- خب؟ الان آروم شدی؟
خواستم جوابش رو بدم که چشمم به یه چیزی زیر پایه میز افتاد.
یه چیز کوچیک فلزی بود. اخم کردم و بعد خم شدم برداشتمش.
یه فندک مشکی مات بود و خیلی سنگینتر از چیزی بود که فکر میکردم.
چند بار توی دستم چرخوندمش و با کنجکاوی پرسیدم:
- این چیه؟ مال کیه؟
نادیا یه نگاه گذرا بهش انداخت و بیتفاوت گفت:
- نمیدونم. احتمالا مال یکی از این خدمههای بیعرضه بوده که اینجا جا گذاشتن؛ بندازش سطل آشغال.
حرفی نزدم و با کنجکاوی بیشتر روش زوم کردم، روی بدنه داخلیش یه پروانهی آبی حک شده، با یه حرف A پایینش.
واقعا به دردم نمیخورد، ولی یه چیزی توی این فندک بود که باعث میشد دلم نخواد ولش کنم، به خاطر همین توی جیب شلوارم گذاشتم و گفتم:
- فردا میپرسم مال کیه.
و بعد از جام بلند شدم و به سمت در رفتم.
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
Nazanin
2یه سوال رمانت ادماش مال کدوم کشورن میشه همه ارکانا بگی همه همین دشت پروانه
۳ روز پیشزینب
2عالی بود مرسی واقعا رمانت عالیه ولی الارا اصلا نرمال نمیزنه آخه برای یک ادکلن عزیز جان مثلا پولداری برو یکی دیگه بخر والا راستی اینا ایرانین یا خارجی؟
۱ هفته پیش
آوینا بابایی (مگان) | نویسنده رمان
هیچکدوم از کاراکترای من نرمال نیستن😔 آلمانین عزیزم
۱ هفته پیشنیکا
1والا من یکی که بیشتر به خاطر کاراکتر های روانیت رمان میخونم..کلا به نظرم هر چه بیشتر کاراکتر ها روانی باشن..رمان جذاب تره..وای مگان..رفتی سراغ کشور مورد علاقه من😁
۱ هفته پیش𝖭𝖺𝗓𝗂
0عاشق رمان هاتم اون از آرکانا اینم از این عالیه
۲ هفته پیشمشکین چشم
0شروعش که عالیه بریم به ادامه برسیم
۲ هفته پیش:))
0دختر عاشق خودت و رماناتم:))
۴ هفته پیش
آوینا بابایی (مگان) | نویسنده رمان
من بیشتر عاشقتم
۴ هفته پیشطوفان
1ببخشید مگان خانم من مادر اترینم پسرم فندکش رو پیش دختر شوما جا گذاشته.. یه وقت فکر بد نکنیدا پسرم با رفیقاش داشت حرف میزدن این فندکو پرت می کنه و می افته تو اتاق دختر شما حالا بده فندک بچموو🦋🥺🦋😭🦋🥺🦋😭🖤🦋🥺🖤🦋🥺🖤🦋🥺🖤🦋🥺
۴ هفته پیشنیکا
11یه وایب خیلی خوب از این رمان میگیرم..ولی میدونی چیه..شخصیت الارا رو ناخواسته ایناز می بینم..قطعا اون فندک آترینه..و اینکه چجوری اونجا بود..اوی خدا یه رمان هیجانی و وحشتناک باحال..مگان عاشقتم. آخه لعنتی تو چی میزنی که اینقدر خلاقی. راستی منم تازه شروع کردم رمان دومم رو بنویسم🥹
۱ ماه پیش
آوینا بابایی (مگان) | نویسنده رمان
ولی الارا و آیناز یه دنیای جدا دارن😭 وایییی قربونتتت برم عزیزدلم امیدوارم موفق باشییی😭🦋
۱ ماه پیشنیکا
1مرسی مگان🥹 تو بهترین نویسنده دنیایی..به خدا اگر از رمان خوندن دست بکشی من دق میکنم..مگان اصلا پوستر رمان دشت پروانه بهم یه وایف خیلی خیلی خیلی خوب میده. آره میدونم..سعی میکنم باهاش کنار بیام.
۱ ماه پیش...
0اوینای گلم یه سوال عکس پروفایلت خودتی ؟
۱ ماه پیش
آوینا بابایی (مگان) | نویسنده رمان
بلهه😭
۱ ماه پیشنیکا
4اوه مای گاد..خیلی جیگری مگان..چیزه..قصد ازدواج نداری؟😂شوخی کردم..امیدوارم همیشه در اوج ببینمت عزیزم
۱ ماه پیشMadosa
0یه سوال الان ایناز کیه؟ و اینکه پارتای بعدی کی میان؟
۴ هفته پیشElina
1عاشق شخصیت ساختنتم مخصوصا دختر یعنی انقدر شخصیت دختر نقش اصلی رو عالی درمیاری که میتونم بگم این جور دخترا تایپمم یعنی باوقار، پر ابهت پر جزبه ممنون بابت اینجور شخصیت ساختنت.. 🌷✨
۱ ماه پیشغزل
0هرچی جلوتر میرم بیشتر می فهمم چقدر داستان قشنگ و حساب شده ست، واقعاً محشره 😭🎀
۱ ماه پیشلولو
2نه بابا کی گفته من میدونم فندک برا کیه؟ اصلا هم برای اترین *** طلا نیس🙏🏻
۱ ماه پیش
آوینا بابایی (مگان) | نویسنده رمان
واواییییییییی🤣🤣🤣🤣🤣
۱ ماه پیشsasha
0واای الارا از اوناست که تو واقعیت یک ثانیه هم نمیتونم تحملش کنمم بدین من یکم ادبش کنم لطفاا🙆 ♀️🪤
۱ ماه پیشلیا
0یعنی برا کیه فندکهه؟ما که نمیدونیم آترین کیهه🤭
۱ ماه پیشلیا
0وای آیناز و آلارم کاملا متفاوتن ولی مطمئنن خیلی باهم مچ میشنن 😄
۱ ماه پیشنیکا
3رو آترین کراش زدم..سایفر..پسرم..من عذر خواهی میکنم..باور کن خیانت کار نیستم..ولی خیانت کردم. وای خداییش هنوز سایفر جایگاه اول رو داره..که البته همین اول کاری رو آترین کراش زدم..بزار پسرم بیاد ببینم چجوریه🥹🫠
۱ ماه پیشسوفی
2های مگانی..هِلوی نیکا..هِلوی پرنیا..های دلقک مناطق محروم..های دخترا..منم اومدم..سلاام به همگی
۱ ماه پیشنیکا
0Hi ***🥹..welcome to the story..I love you.
۱ ماه پیشسوفی
0🤣😂Hii..Tanks ***💋 and, I love you to❤
۱ ماه پیش
آوینا بابایی (مگان) | نویسنده رمان
جاست آترین
۱ ماه پیشنیکا
1اوکی..جاست آرتین..نه سایفر..نه کارن..نه هیچ *** دیگه ای..جاست آترین..🙌🤝
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Nazanin
2بانو کلا علاقه به شخصیت روانی داره و جالبیش این به طرز باور نکردنی شاهکار میشه رمانت واقعا دوست دارم و هیچوقت دست از رمان نوشتن نکش🎀🍓🥺😭